|
بی تو هرگز... |
|
به نام آنکه مرا آفرید و .........برای خوشبختی من تو را |

هوالمعشوق
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
براۍ تو مۍ نويسم.... براۍ تو كه با طو فانۍ آمدۍ و ... با آنكه شبهاۍ طوفانۍ ام زياد بودند، و لۍ آنشب
طوفان برايم چيز ديگرۍ بود...
طوفان زير و رويم كرد... مرا شست، پاكم كرد..
. بعد از مدتها سبك شدم، احساس پرواز ميكردم..
. احساس پريدن و چقدر اين پريدن و پرواز كردن قشنگ بود...
نميدانۍ چه حس قشنگيست با بالهايۍ كه مال خودت نيست پرواز كنۍ، بپرۍ، بالا بروۍ...
تا ابرها، ستاره ها و...آن روزها فكر ميكردم
حالا ديگر تمام دنيا براۍ من است و تمام دنيايم در تو خلاصه ميشود... تو بال پرواز من بودۍ و من با تو پريدن را تجربه كردم... چه شبهاۍ قشنگۍ بود...
ولۍ چقدر كوتاه بود... براۍ اولين بار بود كه دلم ميخواست باز هم مثل آنشب طوفان شود... طوفان شد، بارانۍ شدم... اما نبودۍ ... جاۍ خاليت را حس ميكردم...
به انتظار نشستم تا صبح و تازه حس كردم جمله اۍ را كه بارها بر زبان ميراندۍ:" گاهۍ از انتظار خسته ميشوم...". اما من هم از انتظار و هم از اينجا بودن خسته شده ام...
ميخواهم بروم... كجا؟!... نميدانم... شايد همان جاده بۍ انتهايۍ كه هميشه بر سر رفتن در ان
باهم دعوا داشتيم... جاده اۍ كه مقصدۍ ندارد...
فقط مۍ روۍ، مۍ روۍ، مۍروۍ...رفتن از ماندن و انتظار كشيدن راحت تر است...
ميدانۍ چرا؟ چون اميد دارۍ شايد در انتهاۍ آن جاده نامعلوم، انتظارت به پايان برسد...
صدايت سرد است، دستانت سردتر و من يخ بسته ام... مۍ خواهم با تو گرم شوم، آب شوم...
كاش ميدانستۍ چقدر " دلم برايت تنگ است..."



زندگي آرام است ، مثل آرامش يك خواب بلند .
زندگي شيرين است ، مثل شيريني يك روز قشنگ .
زندگي رويايي است ، مثل روياي يك كودك ناز .
زندگي زيبايي است ، مثل زيبايي يك غنچه باز .
زندگي تك تك اين ساعتهاست ،
زندگي چرخش اين عقربه هاست .
زندگي راز دل مادر من ، زندگي پينه دست پدر است .
زندگي مثل زمان در گذر است . . .
+ نوشته شده در 87/11/02ساعت 17:5 توسط مرجان |