|
بی تو هرگز... |
|
به نام آنکه مرا آفرید و .........برای خوشبختی من تو را |
امروز باران می بارید در هوایی که بوی نم می داد اشکهای خدا را دیدم در ترنم باران غرق شدم در دستانم قطره های باران می رقصیدند صدایی گفت:من تشنه ی بارانم که به اندوه تو می اندیشم از غم آسمان زمین می خندد و هیچکس اشکهایم را زیر باران نمی بیند............ خاطرات سرد باران را رقم نمی زنند هر چند دل تیره می شود در مرداب سخن... زخم این نگاه ها .. روزهای سفر کرده ! مثل باد می وزند .. دل باز می گیرد ! چه باید کرد دلتنگی است ... فریاد دل نه شعر است نه نثر!!! قاعده کنج ندارد ! که به دیوار بگوییم سلام...پاسخ از در شنویم ربط بی ربطی ها مطلب نا گفته است ! مثل قلب آتشین... گریه ی یاس اسیر! فصل فرجام دل است ! زخم این نگاه ها... سهم بی رحمی باد است. کاش باد صادق بود... تا می آمد صدای قاصدک ! مثل گل ها باید ! اینجا دلتنگی است... سهم باران ها سوز چشم باران چتر های باز است. گرچه می بارد هنوز... دل ما گریان است !!!
+ نوشته شده در 87/04/05ساعت 9:15 توسط مرجان |