چقدر وحشتناکه که هیچکس دلش برای من تنگ نشد
هیچکس نپرسید چطوری؟! کجایی؟! 
حتی اونایی که خیلی دم از معرفت
می زدنند!!!!!!
یاد حرف مادرم افتادم که یک بار گفته بود...
به سایه ها دل نبند...!!!
"راست میگفت"
***************
با نگاهی به گذشته به امروز فکر میکنم
به حال که دگر نمیبینمت به روزی که دیدمت
به فردا که چه خواهم دید
کجای قصه هستیم؟
من ماندم و تنهایی
هنوز ادامه دارد؟
ولی من توان ادامه راه را ندارم
قصه باید تمام شود
با شکست من با تهایی من
اخر قصه ی تو چطور میشود؟
پیروز شدی با شکست من

قصه تمومه آخره راهه
گلا پژمردن آخره بهاره
حرفام هنوز رو زبونمه
عشق تو تمام وجودمه
دل تو با دل من غریبه
ولی چشات برام فریبه
تو رفتی و دلم بیقراره
یاد تو در دلم ماندگاره

+
نوشته شده در 86/11/01ساعت 10:21 توسط مرجان
|
