|
بی تو هرگز... |
|
به نام آنکه مرا آفرید و .........برای خوشبختی من تو را |

وقتي تو آمدي پاييز دلم بهار شد، كوير دلم گلستان شد
وقتي تو آمدي قلب شكسته ام پر از عشق شد
زندگي ام پر از طراوت و تازگي شد تو مانند باراني بر روي من باريدي
و تن خسته و غم زده مرا پر از عشق كردي
تو مانند گلي در باغچه ي قلبم روييدي و قلب سوخته مرا گلستان عاشقي كردي
تو مانند مهتابي بر آسمان دلم تابيدي و دل تاريك مرا پر از نور عشق خودت كردي
تو با گرماي وجودت آسمان سرد دلم را گرم گرم كردي
وقتي تو آمدي احساس ميكردم دنيا مال من است، چون تو دنياي مني
تو همان اميد زندگي مني كه آمدي
تو كه آمدي گذشته هاي تلخم همه از صحنه قلبم سوخت و از بين رفت
تو كه آمدي تمام خاطرات گذشته از دفتردلم سوزاندم
و همه را از صندوقچه قلبم بيرون ريختم و از ياد بردم!
تو كه آمدي عاشقي برايم پر معنا تر از گذشته شد
كلام دوست داشتن مقدس تر هميشه شد، و
داستان ليلي و مجنون برايم واقعي تر از قبل شد!
تو كه آمدي، تنهايي به عزا نشست ، غم سفر كرد و قلبم به
استقبال عشق رفت. وقتي تو آمدي ساحل درياي دلم پر از مرواريد و صدف شد،و
ديگر كنار ساحل تنها نبودم تو نيز با من بودي
تو مانند يك نواي عاشقانه در قلبم نشستي و
قلب مرا با آن نواي آرامت پر از محبت كردي
تو مانند پرنده ايي در دلم نشستي و با پروازت در آسمان دلم
به من غرور پرواز به دشت عشق بخشيدي
تو مانند يك خاطره ي شيرين در دفتر عشقم مي ماني و خواهي ماند
دفتر عشق را همراه با كلام مقدس تو و با تمام خاطرات
شيريني كه با هم داشتيم در صندوقچه ي قلبم ميگذارم
و کلیدش را به دست حق می سپارم
همیشه بیادت هستم![]()

+ نوشته شده در 87/04/27ساعت 10:34 توسط مرجان |
امروز باران می بارید در هوایی که بوی نم می داد اشکهای خدا را دیدم در ترنم باران غرق شدم در دستانم قطره های باران می رقصیدند صدایی گفت:من تشنه ی بارانم که به اندوه تو می اندیشم از غم آسمان زمین می خندد و هیچکس اشکهایم را زیر باران نمی بیند............ خاطرات سرد باران را رقم نمی زنند هر چند دل تیره می شود در مرداب سخن... زخم این نگاه ها .. روزهای سفر کرده ! مثل باد می وزند .. دل باز می گیرد ! چه باید کرد دلتنگی است ... فریاد دل نه شعر است نه نثر!!! قاعده کنج ندارد ! که به دیوار بگوییم سلام...پاسخ از در شنویم ربط بی ربطی ها مطلب نا گفته است ! مثل قلب آتشین... گریه ی یاس اسیر! فصل فرجام دل است ! زخم این نگاه ها... سهم بی رحمی باد است. کاش باد صادق بود... تا می آمد صدای قاصدک ! مثل گل ها باید ! اینجا دلتنگی است... سهم باران ها سوز چشم باران چتر های باز است. گرچه می بارد هنوز... دل ما گریان است !!!
+ نوشته شده در 87/04/05ساعت 9:15 توسط مرجان |
آسمان را بنگر ، که هنوز ، بعد صد ها شب و روز مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر ، به ما می خندد ! یا زمینی را که ، دلش از سردی شب های خزان نه شکست و نه گرفت ! بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت ، تا بگوید که هنوز ، پر امنیت احساس خداست ! ماه من ، غصه چرا ؟! تو مرا داری و من هر شب و روز ، آرزویم ، همه خوشبختی توست ! ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن کار آن هایی نیست ، که خدا را دارند .... ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی ، مثل باران بارید یا دل شیشه ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن و بگو با دل خود ، که خدا هست ، خدا هست ! او همانی است که در تارترین لحظه شب ، راه نورانی امید نشانم می داد ...... او همانی ست که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ، غرق شادی باشد ..... ماه من ! غصه اگر هست ، بگو تا باشد ! معنی خوشبختی ، بودن اندوه است .... ! این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند همه را با هم و با عشق بچین ..... ولی از یاد مبر ، پشت هر کوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا ! و در آن باز کسی می خواند ، که خدا هست ، خدا هست و چرا غصه ؟! چرا؟ محسن جان از شمام بابت این همه کامنت ممنون
تقدیم به شیوای گلم![]()
![]()
+ نوشته شده در 87/04/01ساعت 17:4 توسط مرجان |