|
بی تو هرگز... |
|
به نام آنکه مرا آفرید و .........برای خوشبختی من تو را |
شب يلدا يا «شب چله» شب اول زمستان و درازترين شب سال است. و فردای آن با دميدن خورشيد، روزها بزرگ تر شده و تابش نور ايزدی افزونی می يابد. اين بود که ايرانيان باستان، آخر پاييز و اول زمستان را شب زايش مهر يا زايش خورشيد می خواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا می کردند. این جشن در ماه پارسی )دی)قرار دارد که نام افریننده در زمان قبل از زرتشتیان بوده است که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد. همان که در زبان انگلیسی “day”خوانده میشود. يلدا و جشنهاي مربوطه که در اين شب برگزار مي شود،يک سنت باستاني است.يلدا يک جشن آريايي است و پيروان ميتراييسم آن را از هزاران سال پيش در ايران برگزار مي کرده اند.يلدا روز تولد ميترا يا مهر است.اين جشن به اندازه زماني که مردم فصول را تعيين کردند کهن است. نور،روز و روشنايي خورشيد،نشانه هايي از آفريدگار بود در حالي که شب ،تاريکي و سرما نشانه هايي از اهريمن. مشاهده تغييرات مداوم شب و روز مردم را به اين باور رسانده بود که شب و روز يا روشنايي و تاريکي در يک جنگ هميشگي به سر مي برند.روزهاي بلندتر روزهاي پيروزي روشنايي بود درحالي که روزهاي کوتاه تر نشانه اي از غلبه تاريکي. براي در امان بودن از خطر اهريمن،در اين شب همه دور هم جمع مي شدند و با برافروختن آتش از خورشيد طلب برکت مي کردند. آيين شب يلدا يا شب چله، خوردن آجيل مخصوص ، هندوانه، انار و شيرينی و ميوه های گوناگون است که همه جنبه نمادی دارند و نشانه برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند. در اين شب هم مثل جشن تيرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و يا پری آن، آينده گويی می کنند. بر گرفته از کتابهای " دیدی نو از آیینی کهن " نوشته دکتر فرهنگ مهر "گاهشماری و جشنهای ایران باستان" نوشته هاشم رازی

+ نوشته شده در 86/09/29ساعت 9:46 توسط مرجان |
گفتی می خوام برم سفر نرفته در به در شدم
با اون پرستوی غریب دردام و سر به سر شدم گفتی می خوام نبینمت چشمات و بستی تو به روم خودت بگو چی کار کنم هستی همیشه رو به روم گفتی که عشق یه عادته بازم تو عادت می کنی عادت من خود تویی نگو سماجت می کنی گفتی که وقته رفتن آینه و آب بیار برام گفتم که سوغاتی عزیز خرما گلاب بیار برام گفتی که حرفه مردنه؟ داری می ترسونی منو؟ گفتم که تو با رفتنت داری می سوزونی منو؟ گفتی که دیگه چاره نیست باید جدا شیم من و تو اول مشکل همینه باید که ما شیم من و تو گفتی که ما شدیم ولی ما شدن و نفهمیدیم گفتم آخه ما شدن و با عشقمون نسنجیدیم گفتی که عشق تو قصه هاست حرف من و تو هوس زمزمه کردم تو گوشت قصه به آخر نرسه گفتی برو کنار برم - نذار جسارت بکنم گفتم چرا می خوای عزیز بهت خیانت بکنم؟ گفتی سفر حق همه است ما ها همه مسافریم گفتم آره خوب می دونم بمون تا پس با هم بریم گفتی که رفتن واسه من غربت عشقم واسه تو گفتم نمی ذارم بری حرمت عشقم واسه تو گفتی آخه چرا همش داری تو اصرار می کنی؟ گفتم آخه عشق منو همش تو انکار می کنی گفتی قبول دارم تورو خیلی دوسم داری عزیز گفتم نمیذارم بری برای من زبون نریز گفتی که اذیتم نکن این دل و دیوونه نکن گفتم نرو پیشم بمون تنها رو ویروونه نکن گفتی که خیلی از چیزا با همدیگه جور نمیشه گفتم آخه عشق تو هم از این دلم دور نمیشه گفتی باید عاقل باشیم عاشقی معنا نداره گفتم سوال من اینه جای تمنا نداره؟؟؟ گفتی می خوای خوب بدونی؟ من تو رو دوستت ندارم گفتم می خوام دوست داشتن و من توی قلبت بکارم گفتی دیگه چیزی نگو حرفی نزن نگاه نکن گفتم که نشکن دلم و با این کارت گناه نکن گفتی می خوام قسم بدم شاید دیگه ولم کنی گفتم می خوای با این قسم رسوای عالمم کنی؟ گفتی تو رو به عشقمون قسم به اون گذشتمون گفتم دیگه قسم نده جدایی سرنوشتمون رفتی و بعد رفتنت چشام به راه بسته شده در قفس باز ولی کبوترم خسته شده رفتی و بعد رفتنت گریه امونم و برید اما چه حیف چشمای تو چشمای خیسم و ندید رفتی و بعد رفتنت یک شب یلدای دیگه دوباره من تنها شدم اما یه تنهای دیگه رفتی و بعد رفتنت دست سیاه سرنوشت تو سر رسید قلب من تاریخ یلدا رو نوشت نوشت که یادم بمونه اون شب یلدای بلند نوشت دیگه غزل نگو دفتر شعرت و ببند نوشت دیگه از عاشقی برا کسی دم نزنم نوشت که رنگ این دل و مشکی ماتم بزنم نوشت خودت خواسته بودی وحشی عاشقش کنی بشی نجات غریق اون سوار قایقش کنی نوشت یادت میاد یه روز گفتی باید عاقل باشه با عقل به دریا بزنه کنار ساحل نباشه یادت میاد گفته بودی باید تو تصمیم بگیری حالا دیگه حق تو باید پا عشقت بمیری یادت میاد مثال زدی خاصیت عشق و واسش حالا باید نشون بدی نهایت عشق و واسش پاش و برو یه نیلوفر تو باغچه ی حیات بکار با اشک چشم آبش بده عشق تو روی اون ببار قصه ی ما به سر رسید قصه به آخرش رسید بازم چه خوب شد که گلی خیسی این چشم و ندید

+ نوشته شده در 86/09/25ساعت 12:0 توسط مرجان |
گذشت ... دیگر گذشته ها را نمی خوانم ولی در بازگشت چه کنم ؟ چگونه در غبار گذشته ها خود را از گرد تو محفوظ دارم ؟ می بارم تا شست و شو دهم غبار را زخویش اما تو چه که در خاطرات مانده ای ؟ دلم چه که فریادت میزند ؟ بی خیال می خوام که با هر نفسم، بگم تویی هم نفسم بغض تو رو داد بزنم، بگم توی هر نفسم می حوام که با ترانه هام، قفل سکوت و بشکنم تو هم صدام و بشنوی، منم صداتو بشنوم می خوام بگم تو بهترین، ستاره ی بخت منی می خوام بگم که خواستنت، تموم دنیای منی می خوام که هر شب واسه تو، ستاره ها رو بشمورم ماه و ستارم واسه چی، هرچی تو گفتی بشمورم می خوام که بغض سینم و، درد تو درمون بکنه دردم و درمون نکنه، شاید که آرومم کنه می خوام که با برق نگات، خورشید و ویرون بکنم می خوام که با بغض صدات، رعد و پریشون بکنم می خوام بگم عزیز من، صبر و قرار من تویی صبر و قرار تو منم، عمر و نیاز من تویی می خوام که خواستن تو رو، با گریه فریاد بزنم عشق و نیاز این دل و، تو سینه فریاد بزنم می خوام بگم دوست دارم، تموم حرفام همینه بگم فقط تو رو دارم، تموم حرفام همینه




+ نوشته شده در 86/09/18ساعت 22:57 توسط مرجان |
دنيا مكاني است براي تجربه كردن.
+ نوشته شده در 86/09/15ساعت 13:5 توسط مرجان |
دستي نيست تا نگاه خسته ام را نوازشي دهد . اينجا ، باران نمي بارد... فانوسهاي شهر، خاموش و مُرده اند . دست هاي مهرباني ، فقيرتر از من اند...! نامردمان عشق نديده ، خنجر کشيده اند بر تن برهنه و بي هويتم ! دلم مي خواهد آنقدر بنويسم تا نفسهايم تمام شود. این متن رو یکی از دوستای گلم داد منم گذاشتم اینجا ممنون از علی مهربونم 
![]()

+ نوشته شده در 86/09/10ساعت 21:55 توسط مرجان |
سلام به دوستای گلم وبلاگ قبلیمو رمزشو برداشتن عیبی نداره ما هم خدایی داریم خوش باشیم ولی بعضیا فکر اذیت و آزار هستند تو اون وبلاگ برام نظر نزارید دوستت می دارم اغلب به این معناست که : می خواهم تصاحب کنم! عشق موجود نیست! در خواستش نمی توان کرد! می تواند ببالد یا بمیرد! دوستت دارم! با تو قسمت می کنم ! با تو تحمل می کنم! دوستت دارم... ![]()
نمیدن بد بد جنس ها.gif)
اما میخوام بگم ما میایم نت که
حالا از این به بعد
منو لینک کنیدخواهش![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در 86/09/09ساعت 17:39 توسط مرجان |